بایگانیِ دستهٔ ‘گاه نوشت’

Posted: ژوئیه 20, 2011 in گاه نوشت
برچسب‌ها: ,

دیروز تولدت بود. خیلی زحمت کشیدی، خیلی حرص خوردی که همه چیز خوب پیش بره. قرار بود من هم بیام کمکت کنم، ولی وقتی رسیدم که تو همه کارها رو کرده بودی. نمی دونم من خیلی دیر رسیدم یا تو خیلی زودتر کارا رو تموم کردی. بعدش هم که اون اتفاق افتاد و من حالم [...]

with friends surrounded

Posted: ژوئن 24, 2011 in گاه نوشت
برچسب‌ها: , , ,

تیر و گرما، حلقه دوستان و تو لذت وصف نشدنی بود بهشت من تویی، چه تیر، چه اردیبهشت، چه دی، تو باشی هوا خوبه

Autumn in New York*

Posted: ژوئن 8, 2011 in گاه نوشت

چیزهای زیبا زیادند، و چیزهای خوردنی اما لب های تو زیباترین چیزهایی هستند که می توان خورد *

Posted: ژوئن 5, 2011 in گاه نوشت
برچسب‌ها: ,

خیلی وقته که اینجا ننوشتم. تنها دلیلش شاید کم حوصلگی خودم برای کار با اینترنت باشه. ولی خیلی وقتم هست که دلم می خواد یه مطلب قشنگ بنویسم، البته در مورد تو. دیشب رو دوست داشتم، با اینکه می دونم تو زیاد خوشت نیومد، ولی من دوست دارم که وقتی توی جمعم، تو در کنارم [...]

دوزخ

Posted: مه 15, 2011 in گاه نوشت

اردیبهشت و شب و عطر یاس و تو رنجیده از من و من… برگرد تا کمدیم تکمیل نشود

بهشت

Posted: مه 7, 2011 in گاه نوشت
برچسب‌ها: ,

اردیبهشت باشه و شب باشه و تو باشی و صدای فرامرز اصلانی بهشت همینجاست، کنار تو…

Posted: مه 1, 2011 in گاه نوشت
برچسب‌ها: ,

فردا قراره برم سر کار. امیدوارم فقط روز اول بیرونم نکنن:-اس دیگه کم تر می تونم ببینمت:( باید بعد از ظهراتو برا من خالی کنی:* پ.ن. دلم برات خیلی وقته که تنگه. کاش بفهمی… پ.ن.2: دوست دارم:****

Posted: آوریل 7, 2011 in گاه نوشت
برچسب‌ها: ,

می دونی عاشقتم؟ می دونی می میرم برات؟ می دونی دیونتم؟ می دونی سیر نمی شم از دیدنت؟ می دونی عطر مو هات مستم می کنه؟ می دونی طعم لبات آتیشم می زنه؟ می دونی وقتی بهنونه می گیری عاشق ترم می کنی؟ می دونی با تو بودن رو از همه چیز بیشتر دوست دارم؟ [...]

بدون تو نمی تونم، شاید نشون بدم که راحته برام، شاید نفهمی احساس واقعیم رو، ولی داغونم. بهم بگو منم دلم می خواسته تموم شه، بگو من مشتاق بودم، ولی حرف من چیز دیگست. حرفام اینجا گفتنی نیست. شایدم نباید گفته بشن دیگه.. اِنی وِی، این بلاگ در صورت برنگشتن تو دیگه به روز نمی [...]

خواب

Posted: مارس 31, 2011 in گاه نوشت

دیشت خواب وحشتناکی دیدم. یادم نیست دقیقا چی بود، ولی فکر کنم یه چیزی تو مایه های اینکه پلیس ریخت تو رو از من جدا کرد و اینا. دقیق یادم نیست. فقط خوبیش این بود که آخرش به این نتیجه رسیدم که خوابم. خیالم راحت شد، خیلی آروم چشمام رو باز کردم تا همه چیز [...]