بایگانیِ دستهٔ ‘روزمرگی’

محاکمه در خیابان

Posted: ژانویه 20, 2010 in روزمرگی

شاکی روزگار منم، تموم این شهر متهم یه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم زخما دهن وا می‌کنن، وقتی دل از دشنه پره دست منو بگیر که پام رو خون عشقم می‌سره بگو که از کدوم طرف می‌شه به آرامش رسید وقتی تو چشم هر کسی برق فریبو میشه دید راه ضیافتو به [...]

گفتگوی من و نازی زیر چتر

Posted: ژانویه 14, 2010 in روزمرگی
برچسب‌ها: ,

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه و قشنگتر اینه که یادگرفته گوجه را تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره راسی راسی ؟ یه روزی اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه اون وقت بشر چکار کنه ؟ من : هیچی [...]

شوخی زشت

Posted: ژانویه 11, 2010 in گاه نوشت, روزمرگی
برچسب‌ها: ,

هر دختری هر عکسی از خودشو که ببینه، می گه: واییییییییی من چقدر زشت افتادم:O ولی هیچ وقت با خودش نمیگه شاید واقعا انقدر زشت هستم. پ.ن.1: لطفا به دل نگیرید. فقط یه شوخی بود پ.ن.2: قرار شده اینجا هر روز یه پست نوشته بشه

گزارشکار

Posted: نوامبر 8, 2009 in روزمرگی
برچسب‌ها:

دارم گزارشکار می نویسم. هیچی هم بلد نیستم. اعصابم به شدت خورده. تو هم به خورد شدنش کمک کردی. بگذریم. کمتر فکر کنم، آروم تر میشم. دوستم داره برام آسمون رو توصیف می کنه. چون اینجا نور زیاده و خودم نمی تونم خوب ببینم. یک تیکه ابر هم نیست. صاف صاف، مشکی مشکی، اما براق. [...]