محاکمه در خیابان

ارسال‌شده در روزمرگی در ژانویه 20, 2010 توسط نیمو

شاکی روزگار منم، تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم
زخما دهن وا می‌کنن، وقتی دل از دشنه پره
دست منو بگیر که پام رو خون عشقم می‌سره
بگو که از کدوم طرف می‌شه به آرامش رسید
وقتی تو چشم هر کسی برق فریبو میشه دید
راه ضیافتو به من دستای کی نشون می‌ده
وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون می‌ده
وقتی زندگی با چاقو قسمت می‌شه
وقتی رفاقتا خیانت می‌شه
محکمه ‌تو، تو خیابون بر پا کن
وقتی که عشق همرنگ نفرت می‌شه
تمرین مرگ می‌کنم تو گود این پیاده‌رو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو
دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می‌کنم
دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می‌کنم

The Show Must Go On

ارسال‌شده در گاه نوشت با برچسب‌های , در ژانویه 19, 2010 توسط نیمو

Another hero, another mindless crime
Behind the curtain in the pantomime
Hold the line
Does anybody want to take it anymore

یکی دیگه هم رفت..

دوست

ارسال‌شده در گاه نوشت با برچسب‌های در ژانویه 17, 2010 توسط نیمو

در سه روز گذشته، دوتا از دوستامو از دست دادم. همینجوری پیش بره، خدا میدونه چندتا دیگه می مونن:-<

گفتگوی من و نازی زیر چتر

ارسال‌شده در روزمرگی با برچسب‌های , در ژانویه 14, 2010 توسط نیمو

نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود

حسین پناهی

شوخی زشت

ارسال‌شده در روزمرگی, گاه نوشت با برچسب‌های , در ژانویه 11, 2010 توسط نیمو

هر دختری هر عکسی از خودشو که ببینه، می گه: واییییییییی من چقدر زشت افتادم:O
ولی هیچ وقت با خودش نمیگه شاید واقعا انقدر زشت هستم.

پ.ن.1: لطفا به دل نگیرید. فقط یه شوخی بود

پ.ن.2: قرار شده اینجا هر روز یه پست نوشته بشه

تیمارستان

ارسال‌شده در داستان با برچسب‌های در ژانویه 7, 2010 توسط نیمو

- خوب شروع کن

– میشه سیگار بکشم؟

- بله راحت باش …

- خوب حالا بگو

– من دیونه نیستم

- می دونم

– خوب پس چرا منو آوردین اینجا؟

- منم می خوام همینو بدونم

– چی باید بگم؟

- بگو چه اتفاقی افتاد؟

– میشه یه سیگار دیگه بهم بدین؟

– یه روز مثل همیشه داشتیم با هم تلفنی حرف می زدیم.

– داشت برام داستان تعریف می کرد.

- چه داستانی؟

– داستان من که بهش خیانت می کنم..

- ادامه بده

– داشت تعریف می کرد که چجوری من می پیچونمش. بعد به جای قرار با اون، می رم با یه آدم لات قرار میزارم.

– داشت می خندید. طوری تعریف می کرد که منم داشتم می خندیدم. تو صداش شور و زندگی بود.

– اونقدر خندوندم که به شوخی بهش گفتم الهی بمیری.

– گفت بمیرم که تو زودتر با خیال راحت بری با کس دیگه؟

– گفتم آره دیگه. ولی حیف که نمی میری

– گفت خوب اگه بخوای می میرم دیگه

– گفتم اِ، چه خوب. پس هر چه زودتر لطفا

– گفت باید بره.

– به شوخی بهش گفتم یادت نرده بمیری

– گفت نه، یادم هست عزیزم

– گوشی رو گذاشت.

– تا فرداش خبری ازش نشد. زنگی نزد. از دستش و ازینکه خبری ازم نمیگیره داشتم عصبی میشدم.

– چند بار زنگ زدم، بر نداشت. اول خواستم قهر کنم و بهش محل ندم. ولی بعد کم کم نگران شدم.

– رفتم دم خونش. شلوغ بود. مردم و پلیس جمع شده بودن. ترسیدم. جرئت نداشتم برم جلو.

– یکی از دوستاش منو دید. اومد جلو. یه دفعه همه چیز برام محو شد. از کل اون صداها فقط یه کلمه شنیدم… خودکشی

ارسال‌شده در Uncategorized با برچسب‌های در ژانویه 4, 2010 توسط نیمو

اینجا خیلی خاک گرفته، باید یکم گرد گیری شه

مولای عشق

ارسال‌شده در گاه نوشت با برچسب‌های در دسامبر 18, 2009 توسط نیمو

باز از راه محرم غم رسید

بر زمین و آسمان ماتم رسید

محرم رو دوست دارم. با تمام گناهایی که دارم، با تمام اعتقاد ضعیفم، حسین رو دوست دارم، محرم رو دوست دارم.

یکشنبه تولدم بود.

دست تک تک دوستانم که تبریک گفتند رو می بوسم

باز هم یادگاری

ارسال‌شده در Uncategorized با برچسب‌های در دسامبر 12, 2009 توسط نیمو

دیروز دیدم مامان 2 تا گل خشک شده گذاشته بالای سرم (هیچ وقت نفهمیدم کدوم گزاردن با کدوم ذ نوشته میشه). یادم اومد اینها رو کی خریدیم. با هم. پشت چراغ قرمز. گذاشتمشون خشک بشن. اینها هم یادگاری باقی مانده از تو. ولی اینبار خواسته

12000

ارسال‌شده در گاه نوشت با برچسب‌های در دسامبر 10, 2009 توسط نیمو

آنگاه که گمان کردم فاصله میان دست هایمان، بین دل هامان فاصله انداخته است، نمی دانستم یعنی چنین دل هایی هیچگاه به هم نزدیک نبوده اند