۲

Posted: ژانویه 10, 2012 in Uncategorized

الان دقیقا دو سال ۷۳۰ روز از بودن ما با هم می‌گذره

دو سال از گره خوردن ما با همدیگه٬ دو سال از یکی بودن احساس‌هامون…

توی این ۷۳۰ روز٬ خیلی روزهای خوب داشتیم٬ و خیلی روزهای تلخ. روزهایی که زندگیمون خیلی شور بوده و روزهایی که خیلی شیرین.

۷۳۰ روز خاطره. می‌دونی یعنی چی؟ معلومه که می‌دونی. خاطراتی که بعضی‌هاش هنوز قند توی دلم آب می‌کنه و بعضی… . قصدم این نیست که خاطراتمون رو مرور کنم (که برای این کار باید ۷۳۰ روز بشینم بنویسم.) قصدم حتی این نیست که یادآوری کنم که خوب بودن این خاطرات یا بد. نه٬ قصدم تنها اینه که بگم من یک آدمه ۷۳۰ روزم.

نازنینم٬

تو با اومدت توی زندگیم٬ با حضورت٬ به من زندگی بخشیدی. به من هدف دادی. من جز آدمی ۲ ساله بیش نیستم. و این دو سال زندگی رو مدیون توأم.

دوستت دارم

عذرخواهی

Posted: ژانویه 6, 2012 in Uncategorized

می‌دونم الان که آشتی کردیم٬ دوست داری بهت اس‌ام‌اس بزنم بازم٬ بگم معذرت می‌خوام.
راستش می‌خواستم این کارو نکنم٬ بذارم ناراحت که شدی بگم بیای اینجا رو بخونی (چقدر بدجنس:>) ولی دلم نیومد. الان بهت اس‌ام‌اس می‌زنم که بیای بخونی اینجا رو:دی
به خاطر رفتارهای بچه‌گانه‌ای که دارم٬ معذرت می‌خوام.
خوب کودک درون من هنوز خیلی فعاله
پ.ن. دوست دارم

سرخوشی

Posted: ژانویه 3, 2012 in Uncategorized

الان ساعت از دو گذشته و من دارم اینجا می‌نویسم. خیلی وقت بود که روزهامون به این پر انرژی‌ای نشده بود. شاید چون خیلی وقت بود که توی یک روز این همه مدت پیش هم نبودیم.
امروز به من خیلی خوش گذشت. اینکه جمع خوبی بود. و مخصوصا اینکه تو بودی. و می‌گفتی که دوستم داری. اینکه انگار با تو تنها بودم، و هیچ مس اینو نمی‌تونست بفهمه.
برام گل خریدی. یک گل رز قررررمز بزرگ که من محو قرمزیش شدم. که من فقط تو فیلما و عکسا دیده بودم همچین گلی رو. درسته یکم گله گرما دید و باز شد:( ولی همون کاری که صادق گفتو کردم. جون گرفت، یکم باز شد که گذاشتمش خشک بشه:>
نازنینم*، تو بهترین چیزی هستی که من به دست آوردم.
دوستت دارم:*

*می‌دونم این نازنینم رو کلی روی ذوق کردی

زیاد خوب نیستم.
استرسم زیاد شده. برای خیلی چیزها. گاهی عصبی می‌شم. تو هم. گاهی بد اخلاق می‌شم. کم چیزی می‌خونم. کم می‌نویسم.
تنها چیزی که دارم تویی. وقتی باهام خوبی انرژی می‌گیرم. می‌تونم هنوز زنده باشم. وقتی نیستی٬ بگذریم…
من همیشه چند تا عذر خواهی بهت بدهکارم. هر چقدر هم کارای قبلیم رو جبران کنم٬ باز به عذرخواهی‌هام اضافه می‌شه.
من همیشه بهت مدیونم. فکر نکن نمی‌دونم فداکاری‌هات رو. فکر نکن ارزش ندارن برام. هر لحظه بهت مدیونم.
ببخش اگه کم می‌نویسم. اگه با این که روزای خوبی رو کنارت دارم٬ ولی باز دستم به نوشتن نمی‌ره. می‌دونم که درکم می‌کنی٬ می‌دونم.

نمی‌دونم باید این که دوستم داری رو بهترین چیزی بدونم که توی این دنیا دارم یا این که دارمت. تصور نبودن هر کدومشون برام غیر ممکنه…

دوست دارم. می‌دونم که می‌دونی و می‌دونی که می‌دونم دوسم داری…

 

*پینوشت: عنوان از آهنگ ساعت – فقط یه کمی چای واسه من بریز

پاسداری شده:

Posted: اکتبر 28, 2011 in Uncategorized

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژه‌ی خود را بنویسید:


Charming

Posted: اکتبر 9, 2011 in Uncategorized

نمی‌توانم نگاهت کنم
زیرا اگر نگاهت کنم، از تو خوشم خواهد آمد
و از کار اخراج خواهم شد

پ.ن: این رو دیشب خواب دیدم. البته شعر اصلی از این خیلی بیشتر بود. ولی قطعش رو فقط تونستم بنویسم

عذر خواهی

Posted: سپتامبر 26, 2011 in Uncategorized

اذیتت می‌کنم، می‌دونم.
کم تحمل شدم، می‌دونم
گاهی بهونه گیر شدم، می‌دونم
نه تنها تو که خیلی از اطرافینم رو می‌رنجونم، می‌دونم
گوشه گیر شدم، می‌دونم
خیلی بد شدم
ولی از تو ممنونم که بزرگی، تحمل می‌کنی
امیدوارم جبران کنم…
معذرت می‌خوام برای کارام
دوست دارم:*

عکس

Posted: سپتامبر 17, 2011 in Uncategorized

بیشتر از دو ساعته هی دارم عکستو نگاه می‌کنم. سخته واسش نظر ندادن..
هنوزم صبر نمی‌شم از دیدنش.
نظر ندادم چون قرار بود نفهمن آشتی کردیم. ولی خوب کسایی که اینجا رو می‌خونم دیگه فهمیدن:دی
نتونستم باید بابتدیشب ازت تشکر کنم. به نظر می‌رسید بهت خوش گذشته باشه، امیدوارم که همینطور بوده باشه
پ.ن. دلم برات تنگ شده:*

زندگی

Posted: سپتامبر 8, 2011 in Uncategorized

توی زندگی همیشه اتفاقاتی می‌افته که انتظارشون رو شاید نداشته باشی، ولی بعد می‌فهمی که این دقیقا همون اتفاقی بوده که دلت می‌خواسته بی‌افته. مثل آشنایی من و تو.
من تو رو خیلی اتفاقی پیدا کردم. شایدم بشه گفت تو من رو اتفاقی پیدا کردی. چون تو بودی که با کنجکاوی حاضر خودت اومدی تو پروفایل من و کامنت گذاشتی در مورد تعداد داریوش‌هایی که گوش دادم. تو برای خودت خیلی ساده اومدی. ولی برای من توفان به پا کردی. توفانی که دامن خودت رو هم از آخر گرفت و ما دو تا شدیم برای هم.
خیلی پرت شدم. می‌خواستم بگم آشنایی من و تو چیزی نبود که هیچ کس انتظارش رو داشته باشه، ولی بعد فهمیدم دقیقا همون امضاش من از زندگیه.
یا امروز که هیچ فکر نمی‌کردم از بهترین روزهای زندگیم باشه، ولی ظرف چند دقیقه همه چی عوض شد و یکی از بهترین روزهای زندگی من شکل گرفت. دلیلش هم فقط خود تو بودی که پا جلو گذاشتی:*

دیر وقته، باید بخوابم دیگه.
پ.ن. دوست دارم:*******

دوستم داری

Posted: اوت 24, 2011 in Uncategorized

من بهترین نیستم، ولی تو با من مثل بهترین رفتار کردی

من بهترین نبودم، ولی تو من رو بهترین دونستی

من و تو همدیگه رو می‌شناسیم،‌ من تو عاشق همیم

تو سهم خودت رو ساختی

من هم باید سهم خودم رو کامل کنم

دوستت دارم:*

پ.ن. ممنون برای همه بزرگیت:*