دیروز دیدم مامان 2 تا گل خشک شده گذاشته بالای سرم (هیچ وقت نفهمیدم کدوم گزاردن با کدوم ذ نوشته میشه). یادم اومد اینها رو کی خریدیم. با هم. پشت چراغ قرمز. گذاشتمشون خشک بشن. اینها هم یادگاری باقی مانده از تو. ولی اینبار خواسته
12000
ارسالشده در گاه نوشت with tags دل نوشته در دسامبر 10, 2009 توسط نیموآنگاه که گمان کردم فاصله میان دست هایمان، بین دل هامان فاصله انداخته است، نمی دانستم یعنی چنین دل هایی هیچگاه به هم نزدیک نبوده اند
ارسالشده در گاه نوشت with tags دل نوشته در دسامبر 10, 2009 توسط نیمو
هنوز می آیی! اما نمی دانم که هستی..
هیچگاه نگذاشتی بشناسمت
دلتنگ
ارسالشده در گاه نوشت with tags دل نوشته در دسامبر 6, 2009 توسط نیموامروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه کمرنگم
امروز چه دلتنگم
خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق ، یک لحظه پس از رگبار
امروز چه دلتنگم
از جنس تکاپوی مصنوعیه فواره
بر حاشیه ی تکرار
امروز چه دلتنگم
مبهوت و کبود و گس
بر حضور مجروحم ، چه فاخته ، چه کرکس
چه سرخه خیابان و چه قهوه ای کوچه
شکله سایه ی ابرم ، بودنی سیاه و بس
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
بر مرکب چوبینم ، از کوچ نمی مانم
هم ساعته میدان چه بر دایره می رانم
بی حوصله ،بی رویا ، دریاچه ی اندوهم
تدفین جرگه و جنگل ، سوگواریه کوهم
آه ، ای منه جان خسته
عصیان فروخفته
انفجاره پنهان و افسانه ی ناگفته
امروز که دلتنگم ، ناگهانه طغیان کن
شهر بهت و بهتان را به حادثه مهمان کن
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
بگمانم هنوز به سراغم می آیی، آن چنان نرم و آهسته که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. که مبادا دانستن من از حضور تو آزارت دهد.
اما من…
دلتنگ، منتظر، با بغضی که نمی ترکد. بغضی که حتی فریادهایم را در خودش خفه می کند. بغضی که دارد من را هم خفه می کند.
اما من…
دلتنگ، منتظر، با یادگارانی که ناخواسته به یادگار گذاشتی. گل سری و دست خطی…
اما من…
دلتنگ، منتظر، تا اینکه کسی در نا زمان از ناکجا آباد بیاید و من را ازین خواب واقعیت بیدار کند. به دنیای رویایی خودم ببرد.
اما من…
دلتنگ، منتظر، تا شاید این پرنده مهاجر باز هوای دل من کند…
چه خیالی، چه خیالی، می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است…
14 آذر
ارسالشده در گاه نوشت with tags دل نوشته در دسامبر 5, 2009 توسط نیموهمه چی آرومه، تو دیگه رفتی، هیچ اتفاق خاصی قرار نیست بیوفته.
امیدوارم اینجا رو دیگه نخونی تا به قولی که دادم وفادار باشم.
من اشتباه کردم، خیلی. ولی همه چیز تقصیر من نبود. هیچ وقت حاضر نشدی حرف بزنی، هیچ وقت حاضر نشدی قبول کنی که داری اشتباه می کنی..
همه چیز دیگه تموم شد..، تو رفتی و هم تنها، با خودم، با خاطراتم دوباره زندگی می کنم.
امیدوارم یک روز تنفری که از من داری از کم بشه.
ارسالشده در گاه نوشت with tags گاه نوشت در دسامبر 2, 2009 توسط نیمو
-سلام
-سلام چطوری؟
-زندم، تو چطوری؟
-مرگ:))) چرا همیشه اینو میگی؟
-ای بابا، خوب وقتی میگی مرگ، اینکه زندم یعنی خودش خیلیه دیگه:دی
-:)))))) یعنی بمیری! دیگه نمیگی اینو!
-خوب تو بگو چی بگم؟ وقتی همش داری دعا میکنی که من بمیرم، خوب این که زندم خوبه دیگه!
-چمیدونم. بگو خوبم، بدم، عالیم، افتضاحم. هر چی که بقیه میگن
-خوب اینجوری خوشم نمیاد! اگه می خواستم مثل بقیه باشم که دیگه اسمم نیمو نبود
-خوب حالا یکم باش
-نمی خوام، من از بقیه بدم میاد. یعنی دوست ندارم کاری رو بکنم که بقیه هم انجام میدن.
-آها، یعنی می خوای مثلا خودتو خاص جلوه بدی؟
پ.ن.: نمی دونم چرا دیگه ننوشتم. ولی یه مطلب دیگه ذهنم رو مشغول کرده، فقط دلم می خواد خوب بنویسمش
R.I.P. Uncle Mohsen
ارسالشده در Uncategorized در نوامبر 21, 2009 توسط نیموعموم رفت…
دلم براش تنگ شده…….
آرامش در نبود تو
ارسالشده در روزمرگی, گاه نوشت with tags دل نوشته, روزمرگی در نوامبر 17, 2009 توسط نیموامروز هم روز خوبی بود. ناهار با دوستان، یک تئاتر با دیگر دوستان، صحبتی آخر شب با دیگر دوست.
و آرامشی عجیب که در تک تک لحظات موج می زد.
رها شدم. گنجینه ام را که برایت فرستادم، رها شدم. آن همه دغدغه، آن همه اضطراب، آن همه عذاب..
بعد از دو روز حرف نزدن و ترک نِت، امروز که برگشتم استقبال جالبی از من کردی. با یکم اعصاب خوردی و رفتی. کمی آرامشم بهم ریخت، ولی آنقدر زیاد است که هنوز هم به راحتی می توانم بگویم آرامم.
آینده روشن به نظر می رسد. امیدوارم حسم درست بگوید.
گنجینه
ارسالشده در روزمرگی with tags روزمرگی در نوامبر 15, 2009 توسط نیمونوشتن باز برام خیلی مشکل شده. تنها شدم، با کسی حرفی نمی زنم. توی خودمم. ذره ذره وجودم نیاز به تو رو احساس می کنه.
دیروز شاید از جهتی روز خیلی خوبی بود. با بچه ها ناهار رفتیم بیرون مخصوصا اینکه یک نفر تازه هم به جمعمون اضافه شده بود.
بعد از ظهر هم وارد جمعی شدم که واقعا برام تأثیر گذار بود. جمعی که شاید بشه گفت حرفه ای ترین جمع توی موسیقی بود که من در اطرافم می تونستم ببینم. افرادی که ساعت ها می تونی بشینی باهاشون گفت و گو یا نه، اصلا می تونی ساعت ها به حرف هاشون گوش بدی و لذت ببری.
اما شب، باز من و غم نبودن تو. و گنجینه ای که به تو اهدا کردم و تو هنوز به سراغش نرفتی
پ.ن.: دنبال فیزیولوژی بدن در زمان قبل از خواب می گردم. (فقط از نظر امواج مغزی نباشه، هر چیز دیگه) اگه کسی می تونه کمک کنه ممنون می شم:دی
تو جان من باش و بگو ، به یاد من باشو بگو، میلاد من باش و بگو ، جانان من باش و بگو
ارسالشده در گاه نوشت with tags دل نوشته در نوامبر 14, 2009 توسط نیموجمعه شب، تو مشهد یکی از غمگین ترین وقت هاست. به این اضافه کن ناراحتی تو از من رو، حرف نزدنت و حوصلم رو نداشتنت به خاطر نارحتیت. می خوام خون گریه کنم. ولی اشکم نمیاد. وقتی باهام حرف نمی زنی، دیوونه میشم. شک می کنم به بودنم، پر می شم از خالی شدن، گم میشه چیزی از تنم…
گفتی انگشتر گوگوش رو گوش بدم، گریه کنم، گریم نگرفت.
باز من و تنهایی و دل زنده ها…